كاش مي شد عشق را تفسير كرد
كاش مي شد عمر را تكثير كرد
روي اين گردونه نا مهربان
گرمي مهر تو را تصوير كرد
هر کس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
از دوست بپرسید که چرا می شکند
وقتي از غربت ايام دلم مي گيرد ،،، مرغ اميد من از شدت غم ميميرد
دل به روياي خوش خاطره ها مي بندم ،،، بازهم خاطره ها دست مرا مي گيرد
چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش بماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند
یک جام پر از شراب دستت باشد
تا حال من خراب دستت باشد
این چند هزارمین شب بی خوابیست
ای عشق فقط حساب دستت باشد
عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدورهر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست
نشنو از نی نی حصیری بینواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه ی دلبر شود
ای که دور از من و یاد منی
با خبر باش که دنیای منی
شادیت شادی من
غصه ات غصه ی من
قلب من خانه تو
خانه ات قبله ی من
از دی که گذشت هیچ از آن یاد مکن
فردا که نیامدست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
وآسوده کسی که خود نیامد به جهان
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش می کوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تاعمر گران مایه بدان نفروشی
آنها که کهن شدند و اینها که نوند
هر کس به مراد خویش یک یک بدوند
این کهنه جهان به کس نماند باقی
رفتند و رویم و دیگر آیند و روند
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلوم شد که هیچ معلوم نشد
چون نیست حقیقت و یقین اندردست
نتوان به امید اشک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار چه مست
از رفته قلم هیچ دگرگون نشود
وز خوردن غم بجز جگر خون نشود
گر در همه عمر خویش خونابه خوری
یک قطره از آن که هست افزون نشود
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش زمن چرا پندارند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
در دهر هرآنکه نیم نانی دارد
از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی خوش جهانی دارد
تاتوانی رنجه مگردان کس را
بر آتش خشم خویش منشان کس را
گر راحت جاودان طمع میداری
میرنج همیشه و مرنجان کس را
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود
ساعتي در خود نگر تا کيستي
از کجايي، از چه هستي، چيستي
در جهان بهرچه عمري زيستي
جمع هستي را بزن بر نيستي
عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست.
عاشقی مقدورهر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست.
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست
حاجت به بيان نيست كه از روي تو پيداست
من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم
افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آنرا
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چوسرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا


